|
Wild Tulip
|
پرسپوليس قهرمـان شده خـــدا ميـــدونه كه حقشه
بـه لطف یــزدان و بچـه ها پرسپولیس قهرمان شــده
پي نوشت: خدا هم پرسپوليسيه!
فردا تولد یکسالگی این بلاگ است با پستی به نام "خاکستری در باد"... خاطره اش را گرامی می دارم...
تاریخ: ۲۶/۲/۱۳۸۶ ساعت: ۲۲:۳۴
قار قار کلاغ با موذن به تکبیر در آمد و منقارش مناره ی تقدس را بوسید. پایین بیا که پای رفتن ات، تمام راه را عبور خواهد کرد. کجای خوابت بودم که فرشته ی لبخند، صورتت را بوسید؟ تو که خشت خشت این خانه را دست کشیدی، چرا انگشتانت بر پلک هایم ماسید؟ قدیسان شهر، پرده پوش بال کلاغ شدند و زانوان من به هق هق عصیان نشکست. من این سوی الاکلنگ زمین، سنگین و باوقار، بی خوابم و تو ناز بالشت را زیر سر داری!! گفته بودم اینبار که پای قلم شده ام سیاه کاری کند، تمام واژه هایم را گِل خواهم گرفت و روی ماه را در جزر و مد و هیاهوی زمان خواهم شکست!! کجای بیداری ات بودم که شیطان هراس، مردمکانت را گشاد کرد؟ تو که کوچه به کوچه این شهر را پرواز کردی، چرا پاهایت بر شقیقه های من نشست؟ گناه بغض خفه شده ی زانوان من چه بود که دیگر قوزک پاهایم، دخیل هیچ امام زاده ای نمی شوند؟ ثانیه ها کوتاه نظر می کنند و سینه خیز مردود می شوند. کجای خواب و بیداریت بودم که خورشید، شکاف سینه ی آسمان را دو شقه کرد؟ تو که پای تک تک سجاده های پهن قلندر صفتان، جام مستی نهادی، چرا بد مستی مرا تاب نیاوردی و زبانم از حلق بیرون کشیدی؟ نه دل دل چیدن دارم و نه پاپتی کوچه پس کوچه های زمینم. ساعت از همین الان می گذرد و تمام سؤالها خبردار می شوند و کجایی؟ نمی ماند. آینه، چشم کم می آورد و سایه می اندازد بر آفتاب. دیگر فرقی نمی کند خواب و بیداریت، اصلاً بود و نبودت. حالا که آفت به جانم افتاده، کبریت به خرمن اندیشه ها می گیرم و بی تعصب می گذارم خاکسترم با باد برقصد.
مگر نه اینکه باید زیرکانه زیست، پس زیرکانه می روم راهی را که در آنم، تا نه زانو به دل نهم و نه زنخ بر سر زانو نهم و نه سر به زانوی بی کسی نهم و نه دست به زانو زنم و نه پیش کس به زانو باشم و نه به زانو در آیم و نه به زانو نشانندم... بل از سر زانو قدم سازم و به زانوی عزت بنشینم و در پس زانوی ریاضت راهم را راست پایان دهم و در این، بسیار ممارست باید و فراوان ریاضت...
پی نوشت: زنی دیگر بزنجیری ببسته به پیشش مرد بر زانو نشسته
پی نوشت: نهــادند زانو همه بر زمین بــر آمــد فغــان از یسار و یمین
ماه گردن کج کرده و از پشت ابرهای غبار آلود شبی از اردیبهشت، مرا می پاید، ایستاده ام تا تمامم در تیررس نگاهش باشد. آتش سیگارم، آینه را روشن و خاموش می کند تا تصویر مبهمی از من در آن گم و پیدا شود. پشه ای خونم را می مکد در تاریکی اتاق، بی مقاومت سیراب شدنش را تماشا می کنم و تنها آرزو می کنم کاش، بعد از اینهمه خون خواری، می توانستم شکم متورمش را لمس کنم و از نتیجه ی کارم لذت ببرم... به شلاق باد تازیانه می خورم و گونه هایم سوسن ازرق می شوند و من سوسڼ زبان، دل داده ام به تازیانه ی جلاد تا هوهویش، نازک موهایم را نا آرام کند و برقص کشاند. بگوئید آنها که دستهایشان بوی خون می دهد، بیایند برای تماشای هروله ام...
در تاریک خانه ام، خاطراتم ظهور می شوند، هیچ تصویری را نمی سوزانم، تنها دلم را به آتش می کشم.
هی با تو ام! جِلِز و ولِزم که در آمد، بیا به تماشا تا دل سنگت، بی آلایشی ام را زار بزند و نسوزد از اینهمه فروتنی و باز فریاد بر آوری که لعنت بر این زندگی نکبتی و من تماشایت کنم که چگونه در توجیه دیوانگی، محکوم می شوم به خبط و خطای نکرده...
ساز مخالف نمی زنم و با اینهمه ساز ناکوک، خوش می رقصم، که در تند باد حادثه گیر افتاده ام و رویاهایم کال کال فراموش شده اند. دلم شاخه های تر بید مجنون می خواهد که به دست باد، برهنه تنم را نوازش کند.
ماه شبهای بی مهتاب؛ زاری ام را تماشا کن و هیچ مگو؛ تنها قطره اشکی بر دامن تَرم بچکان تا دست خالی به استقبال روز نروم.
هی باز هم با تو ام! یادت هست آخرین خوابم را؟ گلوله ات را؟ گلوی پاره ام را؟ نفسهای بی بازگشتی که ریه هایم را پر نمی کرد؟ می دانی در سَرم چه می گذرد این روزها؟ تو تنها به این می اندیشی که چه تنها مانده ای در ازدحام آدم های عزیز و پاک و زلال ترین دور و بَرت... و چه ناپاک مانده ام در گذر از آنچه بر من گذشته و چه آلوده ام در ازدحام آدم های ناپاک دور و بَرم...
راست گفته ای؛ همه ی ما خسته شده ایم از این روزهای زندگی، اما من فکر می کنم که این روزهای زندگی چه خسته ترند از ما... خرده مگیر از من و تنهایی ات را پُر کن از هر آنچه دوست تَر داری و می پسندی که من نیز این خواهم که روزهای نکبتی، راضی ات کنند از اینگونه زیستن...
چه باک... من رسم آدم کشی نمی دانم.
پی نوشت: دو لب چو نار کفیده، دو برگ سوسن سرخ دو رخ چو نار شکفته، دو برگ لاله ی لال