تبليغاتX
ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتني
Wild Tulip

"کیست که بتواند

آتش بر کف دست نهد

و با یاد کوه های پُر برف قفقاز

خود را سرگرم کند

یا تیغ تیز گرسنگی را

با یاد سفره های رنگارنگ

کُند کند

یا برهنه

در برف دی ماه فرو غلتد

و به آفتاب تموز بیاندیشد

نه!

هیچ کس...

هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

از آنکه خیال خوبی ها

درمان بدی ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید

نه!

هرگز!

هیچ کس...

از آنکه خیال خوبی ها

درمان بدی ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید

صد چندان بر زشتی آن می افزاید"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:37  توسط لاله حسن پور  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هفته نامه بامداد لرستان

شماره 373 سه شنبه 23 بهمن ماه 1386- صفحه 7 – بخش ادب و هنر

با نگاهی به کتاب "بر مدار صاعقه و حیرت" سروده: عبدالرضا شهبازی

برداشت مخاطب – لاله حسن پور – تهران

 

با حیرت شروع می کنم تا بر مدار صاعقه، غربتم را به خانه ی دوست بکشانم.

انتظاری از آفتاب نداشته باش که شب بوهای اتاق، چشم انتظار مهتاب اند. رویای شبانه ات زیر ملحفه پنهان است و رنگ اردیبهشتی ات زمستان را سبز می کند. معاشقه ی آفتاب و پیاده رو، توهمی است زاده ذهن عابران، آری! با این همه حق با توست؛ چرا که قلب زمین، هنوز برای باد می زند. ترانه ای که خواندی، گلوی کودکی ام را تر کرد، بادبادک حصیری هفت سالگی ام، بوی خاطره گرفته است تا این روزها، بر بال پروانه ها به خاطره بپرم.

اما تو راز پروانگی را در آینه بجوی تا من با بالهایت بپرم، تا آسمان بی ستاره و زمین بی بنفشه نماند. سرودن شعر سهل است اما برای شاعر شدن، باید از پلکان واژه ها بالا رفت که رسم شاعری افتادن نیست.

باز هم حیرانی و تکثیر واژه ها... شک ندارم فردا شعرهایت شاخه می شوند برای پرندگان، برای درخت، برای پیراهن بارانی مادر...، آخر خودت بگو، این همه را چگونه بگویم، با کدام زبان؟ بگذار سکوت ثانیه ها کش بیایند، بگذار دلم خوش باشد که چشمک دیشب آن ستاره، آخرین قطره اشک ماه بود که با دستمال سرمه ای آسمان پاک شد.

آی شهباز شاعر؛ اینجا مرگ ملامت نمی شود که تولد را سوگ می گیرند، اندوه شعرهایت را قاب می گیرم، سالهاست خمیازه پنجره دلم را ندیده ام. در جشن مرگ آسمان، دستانت را قربانی غربتم کن که آینه و رویا، اسیر لحظه اند و داس ماه، گلچین لبخند.

تازه می گویمت سلام، هنوز هم اما زود است، هنوز هم خسته نیستی، هنوز هم مدار صاعقه و حیرت می چرخد. نشان خانه ی دوست را نگیر... آفتاب را رها کن، به آن ستاره، کنج دل آسمان نگاه کن، دلت گرم خواهد شد.

سخاوت بارانی ات را به دیده ی منت می پذیرم و پیشکش مخملی ات را ناز بالش شعرم می کنم تا خواب و خاطره را یک جا ببیند. سراغم را از سایه لرزان بید مجنون شعرهایت بگیر، انگار که من نیز دیگر حرفی برای گفتن ندارم. در انبوه خاطرات دست و پا می زنم تا تبسم شاعرانه ات مرا از یاد برگ های خزان زده ببرد.

آقا! هنوز زود است برای معنا شدن، برای سیراب شدن، برای از خون و عشق تهی شدن...جنون که می گویی، همین خوابهای بی رنگ من است، همین بخار میان اندوه و آه من است و مجنون مادر است با اندوه تلخ هزار ساله ی میراثی...

فردا هر چه میخواهد بشود! تو اما لبخندت را به ماه نشان بده و واژه ها را از زنجیر تکلف برهان، هیچ اتفاقی نمی افتد، تنها شاید سکوت حادث شود، تا غرق شوی در بی کران واژه ها... پرنده هم که باشی، آسمان که تمام شود، رود هم که باشی، زمین که تمام شود، کلامت تمام نخواهد شد، پس شاعرانه کن بوی باروت تن برادر را تا تمام هشت های آتشین بهار، برایش لالایی مادرانه شود با بوی موج و زخم...

از همه گفتی و گفتم، از دل خوش بگو تا بانوی اشک، آتش شعرت را به خاک بنشاند که اوراق کاغذی عشق، عاقبت، زورق خورشید نشان خواهد شد. بی تو کوچه پس کوچه های جهان را پرنده می بینم، غرور ایلیاتی ات بوی گریه می دهد، ببخش پریشانی ات را به واژه های شعر، تا دلتنگی پنجره هم تمام شود و ایوان خانه پر شود از شمعدانی های قرمز و کاسه ی خالی آرزوهایت پر شود از سخاوت واژه ها. بگذار تمام خیابان ها بخار شوند، وقتی قطار، فاصله ها را ضرب می زند و بدان دستان خدا تبسم تلخت را قلقلک می دهد تا تو را از فراسوی رنج برهاند، از آن پس پیراهن شعرت پر ستاره خواهد شد و کودکی را باز خواهی یافت، بی اعتنا به باران و مه، با پیراهنی از جنس بهار نارنج و ساده می مانی مثل شعرت، اما عمیق و رویاهایت بر شاخه های درخت شکوفه می زند تا مردی از جنس خدا بیاید و آسمان را قسمت کند، تا دستی بیاید و تکه از آسمان را برایت بیاورد و دل گرفته ات را در لفافه ی صورتی رویا بپیچاند، تا پا بگذاری بر حریر همین شعرهای برهنه و خاطرت را از هفت سالگی و دوازده سالگی و بیست سالگی، خاطره باران کنی و فریاد زنی؛ هی ماه! چقدر از واژه سرشارم، و ستارگان را عاشق شوی تا انتهای گمگشتگی یوسف.

کجایی؟ که آسمان ساده می خواندت و زمین، رویای تازه ی کودکی ات را مادرانه بر پا تکان می دهد تا لالایی اش بر پوست ترکیده ی شب مرهمی باشد. تا خدا سبز شود از شاخه های هر درخت و به جرقه ی چشمانت، کودک فردایت، امیدوار شود. سرو قامتت بلند و شانه هایت ماه نقره نشان، تا شب، رویا برایت بیاورد از تاریکی و از فردا بگوید و رویای کوچک باد بهاری و بو.سه ی علف ها و از فروردین و اردیبهشت برایت بگوید و از خواب بنفشه و آفتاب و مرجان و مثل همیشه دلتنگ شعر نا تمامت شوی و نقاشی اش کنی و از بی گناهی آدم و کاکل ممنوع گندم، آواز تنهایی ات را مویه کنی...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:3  توسط لاله حسن پور  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

هفته نامه بامداد لرستان

شماره 371 سه شنبه 9 بهمن ماه 1386- صفحه 7 – بخش ادب و هنر

با نگاهی به کتاب "نمی خواهم کسی خواب های مرا ببیند" سروده: عبدالرضا شهبازی

برداشت مخاطب – لاله حسن پور – تهران

 

یک وجب زمین زیر پایت، شناسنامه ایست که هویتت را در خود گنج دارد، که ستاره ی دلتنگ و پرنده ی عاشق از آن بی نصیبند. پس خیره شو به هر آنچه می خواهی و گوش سپار به سمفونی واژگان شعرت که آن پری کوچک به آواز نغمه می خواند. حسرت لبخند را اشک مریز و زیباترینش را به نیلوفر کبود لبهایت شیرین کن، حوصله کن که دیر یا زود، اتفاق نطفه ات را خواهد بست؛ که سوخت و سوزیست دیر و زود شده، پس زندگی را بر میدان جهان بازی کن چرا که وقتی نیستی "جهان قادر به حفظ تعادل خود نیست" تا اولین بامداد شعرت را باد برای کتیبه های زاگرس پیر آواز کند و گوش ماهی های دریا، زیر پایت را فرش کنند، تا صدای دور ماه، خواب تازه ی چشمت را نبرد و بدانی که این همه سال، بکارت خورشید تنها قداستش بوده و با این همه چه عظمتی دارد مادر. پس اندوه سینه ات را بر گل قاصدک فوت کن تا به هر کجا که می خواهد برود، شاید که من هم پشت فنجان چای ام، خواب طلایی دستی را ببینم که کنار ایستگاه، گل داده است. کسی چه می داند؟ شاید وقتی چشم به ایوان بیاندازی، بهار آنجا باشد و موج ترانه ات بر صفحه ی دریا پارو زند و یوزپلنگان، البرز را تا تو، و تو را تا شانه ی زاگرس بدوند و سهم پرندگان شعرهای تو باشد و سهم تو از این جهان، واژه های زلال و آرام رود.

پس آقا اجازه! هنوز چمدانم از خواب های روشن خالیست. آقا! لطفاً پرده ها را کنار بکشید تا امتداد خیابان رویا چمدانم را پُر کند. تا ای مهربان تر از فروردین، جیب هایت از لبخند ترانه پر شود و از آبستن جنون شعرهایت، پرنده ای بپرد، تا گریه ی شب را بند بیاورد و بی قراری تو و دل را به دامن شعر بپاشاند، تا بیایی و ترانه ی روشن صبح را شکوفه باران کنی...

رسیدن به شعرهای تو اتفاق ساده ای نبود، وقتی علف ها قد کشیده اند تا مرز درخت شدن!!!، اما من از روی پل گذشتم، با انبوه درختان ایستاده و این آغاز شعر بی نام توست. آسوده باش و پلاک بی نشان را بر گردن مرغ هزار آواز بیاویز تا خاطره را برایت مویه کند و شعرهای بی نشانت را تا پشت پنجره چشمان همسرت، بال بال زند و اتصال آبی ات را با باد و باغ جشن بگیرد، تا بانو شود و پلاکی از مهربانی به گردنت بیاویزد تا دیگر دلتنگ پلاک بی نشان نشوی، تا در عریانی هوا دل به او خوش کنی و غرور و غیرتت را سنگ پریشان هیچ شعری نشکند و شاه کلید تمام قفل های شعرت را بیابی. وقتی صدف برایت آواز می خواند؛ انتظار تمام شده است، پس ابر را به آغوش گیر تا اشک شوق بر گونه هایت روان شود و تا صمیمیت باران، نیلوفرانه از این سراب بگذر...

گریه کن تا غربت غروب؛ تا دعوت دوباره باران، تا شیهه ی تفنگ و بلوط، برای ترانه های گلوی مادر بزرگ، تا دلارام زخمه ی تار شعرها...

آری! چیزی فراموش نمی شود در آنهمه فردا که در راه است و می آید، و سهم کلانت را از جهان که چشمهای مادر برایت به ارث گذاشته است، و تمام فرداها را که از بر باشی، رویا هایت به شکوفه ی اشک مزین می شود و سیب جهان سهم کرم ها...

نگاه کن! چه قدر تنهاییم، با اینهمه وقتی به هم می رسیم، سلام می کنیم. شب رویا می بافیم و روز از پلکان واژه ها بالا می رویم و شعر می گوییم، با این همه، سهم تو قاصدکی است که اشک هایت را در آسمان می چیند و سهم من شعرهای توست که بر لبانم شکوفه ی لبخند می نشاند.

حتی اگر حرفهای من، روزهای تو، حتی اگر آه های تو، های های من، صدای شکستن بدهد، حتی اگر رنگ شعرت پریشانی باشد، با اینهمه کولی ترانه های وحشی ات خواهم بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:45  توسط لاله حسن پور  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin