تبليغاتX
ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتني
Wild Tulip

 

ساز مخالف نمی زنم. نه خنده ام به خنده می ماند و نه گریه سراغم می گیرد. هوای دلگیر پاییزی، امانم بریده. جوجه های بهاره ام، خوراک شغالان و روبهان شدند و پاییز را باید با شمارش خطوط تازه به صورت نشسته و تار موهای سپید، آخر کنم. خزان زده از تشعشع انوار به رقص در آمده؛ می پایم چرخش دوران را... ساکت شده ام! رام شده ام! آی!!! تو که وحشی می پنداشتی ام، زن سلیطه به سگ بی قلاده می ماند، قلاده ام ببین؛ نعره ام ناله گشته و هوارم زفیر و فریادم شهیق.

روزی هزار بار در خود می شکنم تا کلامت وحی الهی شود و دلم را بند زند و آرامم دهد. تو چه می دانی چه می گذرد تا پاسخت تنها یک نوش گیرم و به نوش آبادت ره نیابم؟ خوش خیالم و می دانم که سهمم از روزگار همین بیش نیست تا به بوئی از تو شوم قانع.

دل و دین اگر برایم می گذاشتی که قلاده به گردن نمی زدم و رام نمی شدم. جماعت جمع اند و من مجنون صفت مست، افتاده ام به میانه. کاش آن هنگام که جام به دهان می بری، کوته نظری در آن افکنی، شاید رخ یار نبینی اما، رازهای بسیار خواهی دید...

می بینی؛ از رنگهای تند پاییزی هم کاری بر نیامد؛ باران هم که نیامد! ابرهای پاییزی ناخن خشک، بر دلم چنگ می زنند و صدایم در نمی آید... ساز مخالف نمی زنم؛ آفتاب سردی بر من می تابد.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:3  توسط لاله حسن پور  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

خاک

گندم ساقه به بر

در کومه ی آفتاب

...

فصل تو در راه است

گل دانه ات را زمین آبستن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8:46  توسط لاله حسن پور  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

من کرم نیستم، تا تار بتنم بتنم...

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:54  توسط لاله حسن پور  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دیروز بر پوست لهیده ی یک موز سُر خوردم

امروز بر لاشه ی یک قورباغه.

می بینی؛

بزرگ شده ام!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:10  توسط لاله حسن پور  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

این روزها به لطف دو چیز، هپروتم دائمیست؛ قرصهای روزانه و بد مستی های شبانه. گیج و منگ و نشئه. اشکالش چیست؟ شما بگوئید دیوانگی، اصلاً بگوئید اعتیاد؛ لذت من که کم نمی شود، حال و هوایم که عوض نمی شود، هوشیار که نمی شوم...

خودتان را خسته نکنید؛ والدم، بالغم، کودک درونم و یا هر تخم سگ دیگری که شمای به اصطلاح روان شناس! در من البته قطعاً روان پریش، جستجو می کنید، چندی پیش جوان مرگ شدند. هر سه را خودم در تاریکی و سیاهی سطل استوانه ای کوچک قی کردم و با آمونیاک و الکل، پیکر زار و نحیف و نارسشان را شستم. ناشناسی هم به نیابت از همه ی شما عزیزان که مسبب خیر دق مرگشان بودید، تابوت استوانه ای سنگین و سیاهشان را یک تنه به دوش کشید و تا فاضلاب آن دیوانه خانه تشییع کرد.

وداع سختی بود، اشکهای من و لبخندهای او که نامش خداست... راستی؛ کسی از شما لبخند خدا را دیده است؟ "من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود" و او می خندید. گلوی پاره، دل شرحه شرحه، دستان کبود و سیمای نیلوفرانه، همراه بی تابی ام شد.

گورستانها را که فاکتور بگیرم، در فاضلاب همین شهر دود گرفته و مغموم، عزیزترین هایم مدفونند. می بینی اصالتم را؟! شهامتم را؟! والدم، بالغم، کودک درونم، کودکم، کودکم، کودکم،...

کاش این هیکل ناموزون و بد ترکیب که تماشایش در آینه، حالم را بهم می زند و شرم آورتر این که بوی گندش که به مغز استخوان آینه ی بی گناه  می رسد، او هم عق و پق راه می اندازد و شرمندگی اش می ماند برای من؛ اضافه گویی کردم و یادم رفت از چه می گفتم؟ آهان! که کاش این هیکل قناس (به ظن خود البته!) رد می شد از لوله های متصل به فاضلاب شهری توالت خانه مان و کاش یک مرد! پیدا می شد و زحمت کشیدن سیفون را بر من می کشید. گُه کلفتی نیستم به خدا، آب رویم بگیرد، می پوکم و روان می شوم.

-         آقا شما زحمتش را بکشید... ثواب دارد به خدا... حتماً خیرش را در دنیا و آخرت خواهید دید... با شما هستم آقا؟... آقا؟...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:3  توسط لاله حسن پور  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin