|
Wild Tulip
|
- جاده دهان باز می کند و تشنگی اش را هوار می کشد.
- شب دهان باز می کند و سکوتش را هوار می کشد.
- روز دهان باز می کند و خستگی اش را هوار می کشد.
- آدم دهان باز می کند و غصه اش را هوار می کشد.
- هوار می کشد...
- هوار می کشد...
چگونه در قاب کودکی بگنجانم تجربه ی اینهمه بی فرجامی را؟ چگونه در قاب جوانی بگنجانم بی باوری اینهمه فراموشی را؟ قد کشیدم و کوتاه ماندم!!! خاطره ی اولین یولیوس و بلوغ یوگان و روزهای یوقور شدگی را کجا بچپانم؟ بی تاب ییلاقات تالشم با بوی کنده ی سوزان و علف لهیده و مه غلیظ صبحگاهی و جیرجیرکهای بی تاب و پشه های بی خواب و وول وول کرم های خاکی و نم نم عصرانه ی باران و برگریزان این وقت سال و...
بی تاب پیچ و تاب جاده ام با بوی تند لنت سوخته و دود سیاه گازوئیل و صدای گوش خراش بوق و ترمز و موسیقی جاده...
این روزها دل و دماغ هیچ چیز و هیچ کس را ندارم... اما خوشحالم!!!!!!
دوستان بس که مرا اینگونه دیدند؛ آرام گرفته اند؛ رهایم کرده اند تا باز گردم. چه اتفاقی رخ می دهد اگر بیایند و بگویند و برقصند و بخندند و بخندانند و بروند!؟ هیچ.
پی نوشت: در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
پی نوشت: زمزمه ی این روزهایم برای عزیزترینم. (از اینجا دانلود کنید.)
یار آمده یار آمده در بگشایید
جویای دل است دل به او بنمایید
ما نعره زنان که آن شکارت ماییم
او خنده کنان که ما تو را می خواهیم
من عاشق روی تو نگارم یارا
وز چشم خوش تو شرمسارم یارا
هر لحظه یکی بانگ بر آرم از دل
و اله به خدا خبر ندارم یارا
من عاشقی از کمال تو آموزم
بیت و غزل از جمال تو آموزم
در پرده ی دل خیال تو رقص کند
من رقص خوش از خیال تو آموزم
یار آمده یار آمده در بگشایید
جویای دل است دل به او بنمایید
ما نعره زنان که آن شکارت ماییم
او خنده کنان که ما تو را می خواهیم
پی نوشت: نتیجه ی حکم 6-7 به نفع من!!!
پی نوشت: نتیجه ی چهار برگ 60-78 باز هم به نفع من!!!
پی نوشت: گاهی آنقدر نگران رسیدنم که مهمترین چیز را از یاد می برم؛ باید حرکت کنم.
پی نوشت: به قول یک دوست؛ A Place for everything; in it's place.
پی نوشت: غیبت، عشق را تیزتر و حضور آن را نیرومندتر می کند.
پس نوشت: سلام باران
در شعور شعر تو
من و بغضهایم
- با هم له شدیم-
به همین سادگی!
شرمنده اما برای پیدا کردن مرده ام
مرده ی بغضهایم
باید زیر پای تو را بو بکشم
روباه صفت، پنجه در خاک می نهیم تا رد انسانیت از خود به جا بگذاریم، به نام تاریخی و ماندگار انسان. روابط صادقانه را آنگونه با ریا در آمیخته ایم که خود را از یاد برده ایم. رندانه، افتخار اینگونه زیستن را بدوش می کشیم.
تاب نمی آورم این روزگار را، که خشم راه گلو بسته. به نمایش می گذارم همه ناتوانیم را در بیداد زمانه، بی پرده ی آخر. قلم به کاغذ می سایم تا به بازی در آیند؛ مبتدا، خبر، فعل، فاعل و من!!! این روزها، فرصتیست در من بر اندیشه ای نا تمام؛ هپروت واقعیتی تلخ، مخروبه ی زیستگاه آدمیت در پس تهاجم اشکهای به تقدیر فرو چکیده، هویت به ستوه آمده، حجم سنگین و سیاه مردمک های آویزان از شاخ و برگ های خزان دیده، گیج می شوم و به زانو می نشینم و دستانم به هرزگی به خاک می لغزد.
به قول آن استاد ارجمند جامعه شناسی؛ شهر پر شده از مردان و زنان خیابانی! تفکیک گروه های اجتماعی مردم، سخت دشوار است. اگر بگویم بسان بازیگری که هر روز به ایفای یک نقش می پردازد، در آمده ام دروغ نگفته ام، که روزی مؤمنه ای هستم و فردا فاحشه ای. روزی کودکی سرشار از هیجان و فردا سالخورده ای فرتوت. روزی مادری در اتوبوس پستان به دهان نوزاد نهاده و فردا باکره ای که از اولین هم آغوشی به دلهره افتاده. از این همه تضاد؛ در حیرتم! هر روز که به شهر درمی آیم، هجوم بی وقفه نگاه های هیز و دست های هرز، مرا به ترس وا می دارد و شاید هراس تهاجمی فراتر از این. چه بی شرمانه به بازی هوس نشسته ایم. دیروز مرا به پنج هزار تومان می خریدند و امروز به پشیزی و فردا به هیچ. به کدام واحد نرخ می گذارند این تاجران هوس باز آدم شناس؟ با کدام ترازو می کشند سنگینی تن را؟ به مثقالی چند؟؟؟
صدایِ قدم هایِ ساعتِ رویِ دیوار مدام می آید که مدام می رود، دور می شود و صدا همچنان باقی، درست ساعتِ پنج صبح با قار قار کلاغ ها گره می خورد و برایم سؤال می شود که آیا کلاغ های همه ی سرزمینها، قار قار می کنند؟ به خود می آیم که هنوز قدم می گذارد روی دیوار، هنوز به پیش، هر چه دورتر؛ رساتر! با ریتم تندتر، ملودی تیک تاک، موسیقی ای می سازد از گذر زمان... نشسته به گوشه ی تخت، باز خواب رمیده و من مانده، خسته از این فرار، سمفونی قار قار که تمام می شود؛ کلاغ ها می روند، آفتاب می آید. پرسشی دیگر که این رفت و آمدها، با کدام قانون اینچنین به نظم در آمده؟ و لحظه رفتن من با کدام آمدن همراه؟؟؟... سایه ی روی دیوار نشسته منم که زانو بغل گرفته، لمیده ام به کنج! تنهایی اتاق با من و سایه ی روی دیوار، شلوغ می شود...
اين بار کلامی ديگر؛ سخن از آن دارم که هر آنچه به تازگی مي نمايد٬ ديری نمی پايد که دچار روزمرگی شده و ماهيت مجازيش نمايان مي گردد٬ که هر آنچه بيشتر می پويم به مجازی بودن حتی انديشه آدميان، نزديکتر مي شوم. دريغ! که آنچه می آيد در پی اش رفتنی است خيلی پيش تر از آنکه به واقع رفته باشد، کافيست به عادت بگرايد؛ آنوقت بی آنکه قدم در راه نهاده باشد٬ رفته است. من سالهاست رفته ام٬ اين را با تک تک سر انگشتان عادت شده ام لمس کرده ام. در اين ميان٬ چه بسا آدميانی که حقيقت را جوری ديگر مي نمايانند، غافل از آنکه چند صباحی بعد٬ خود دچار مي شوند آنچه را که به انکار مي کشيدند٬ که من نيز...
مسیح عزیزم؛ قله ها را یکی یکی قل خورده ام به پایین، همین جا که نشسته ام. شاهپر شیشه ای ام را در کثرت خورشیدهای بالا آمده از هرم بیست و چند ساله ام، بر صخره های مه آلود ساییده ام. های ات درست، اما اهالی اگر یافتی، عطر گونه شان را تا مغز استخوان بو بکش. مگر خبر نداری!!! آشیانه زیر آوار کلمات همین تازگی ها، ویران است، بوی صخره ام اگر از یادت رفت، بال کلاغی را آتش بزن تا قله قاف بداند که انتظارش واهیست.
گاه برای بيان آنچه در گلوست و قرار است فريادی نشود٬ جز ايما و اشاره راهی نيست. اين رنگ زرد جادويی پاييز بود و يا کرشمه برگ ها که در اين جا به عشوه از درخت جدا ميشوند، هر چه است خيال نوشتن از دنيا و آنچه را که معمولاْ از آن ها مينويسم٬ از سرم دور کرد. جادوی خزان زرد٬ نارنجی و سرخ٬ وقتی زير آبی آسمان گسترده ميشود٬ افسون درخت که در برابر چشمانت برهنه ميشود بی هيچ آزرمی از نگاه تيز و هيز تو٬ خوف برگ ريزان و هراس پايان مجال را٬ بی آنکه ميوه ای داده باشی٬ در دلت ميريزد. آری! تمام ميشوی، زرد ميشوی، از شاخه ات جدا ميشوی. آری! ديروز ميشوی بی آنکه دل از امروز کنده باشی و اين همه از آنجا و اينجا٬ جدايت ميکند، رهايت ميکند، رها ميشوی؛ بی کرشمه رها ميشوی. آری! چيزی از جنس پوسيدگی٬ مثل تمام شدن يا تباه شدن در تو جای ميگيرد و چون خزانی شدی٬ همه چيز خزانی ميشود!!!
ترسم به فاصله افتد،
نبض سكوت ماسه هاي شب
نگاه كن؛
گوشهاي زمين چه ناشنواست،
فرياد آسمان چه كوتاه
و تقلای انسان چه بی فایده...
پی نوشت: هر که چون لاله کاسه گردان شد زین جفا رخ به خون بشوید باز