|
Wild Tulip
|
درود بر لیلای عزیز؛
تو که می دانستی بازی با وطن، سوزش زخم های کهنه است؛ پس چرا راضی به یار کشی شدی؟! برای شِکوه گویا دیر است و نوبت من، تا سنگهای نمک، بر زخم کهنه ی دلم سائیده شود. به دیده ی منت می پذیرم، از دوست هر آنچه رسد نکوست که این درد را سالهاست به درمان نداده ام. آری من ادامه می دهم بازی تو را مختصر و تلخ تر؛ این بار واژه ی این روزها نامأنوس ِ "وطن" را، که ستون تق و لقم را بسیار لرزانده، واگویه می کنم؛ "وطن" این روزها یعنی کراک، تریاک، هروئین، کوکائین، یعنی بوی ادرار پیاده روها، مدفوع زیر گذرها، یعنی وجب به وجب این مملکت را توالت عمومی فرض کردن، یعنی شربت، قرص، دوا، یعنی ایران لهیده و خاک فرسوده و تاریخ ریده مال شده، یعنی سَُرنگ، ایدز، اعتیاد، فقر، فحشا، یعنی هوار، خود فروشی، دگر فروشی، کودک فروشی، زن فروشی، مادر فروشی، یعنی زن = صلواتی، یعنی اشک، سکوت، خفقان، تیغ، خون، جنین چرخ شده، نوزاد سر راهی، کودکان خیابانی، کولی سر چهارراه، جیب بُر اتوبوس، یعنی چادر، ریش، پشم، دروغ، جانماز آب کشیدن، یعنی خدای فراموش شده، امام زاده ی بی زائر، روزه ی نگرفته، ایمان نقض شده، یعنی دلواپسی، پوست و استخوان، سوء هاضمه، گرسنگی، یعنی فرار مغزها، متارکه، کودکان طلاق، یعنی تاریخ مصرف داشتن، انقراض انسانیت، یعنی فاجعه، زلزله، بم، رودبار، سیل، بمب، جنگ، شهید، اسیر، مفقودالاثر، جانباز، یعنی سقوط هواپیما، انفجار قطار، ریزش تونل، یعنی رسوایی، پررویی، سوسک، خر، شیرینی گل محمدی، قتلهای زنجیره ای، یعنی اخبار ساعت بیست و یک، برنامه ی نود، شبکه ی جام جم، سریالهای کشکی، سینمای الکی، موسیقی مبتذل غربی، یعنی قبرستان، گلزار شهدا، قطعه ی منافقین، گورستان خاوران، یعنی فحش خواهر مادر بچه های دبستانی، هتک حرمت استاد به شاگرد، شاگرد به استاد، یعنی مبارزه با بد حجابی، اراذل و اوباش، چاقو، قمه، دشنه، شمشیر، خشونت با خشونت، یعنی قاچاق کالا، دارو، انسان، کلیه، قلب، چشم، یعنی خودکشی با قرص برنج، توهم با ایکس، یعنی بنزین سهمیه بندی شده، ترافیک سرسام آور، یعنی گودالهای درون شهری، نداشتن حقوق شهروندی، زباله، بوی گند، موش، گربه، سگ، یعنی تفتیش عقاید، ترور شخصیت، شقیقه های خونین، یعنی بوی گلوله، باروت، سرب سوخته، یعنی انگشتان شکسته، ناخن های کشیده، زندان، شکنجه، اعدام، طناب، گیوتین، شلیک، دار، سنگسار، خودکشی، ترور، قتل، تجاوز، یعنی تبعیض فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، نژادی، شغلی، ظاهری، یعنی عرب زدگی تمام، یعنی استتار پشت بال کلاغ، یعنی وعده های رئیس جمهور، انتخابات مردمی، رأی چند میلیونی، جمهوری اسلامی، و... و با این همه یعنی دلهایی که برایمان می تپد، یعنی غزل خوانی شبهای بلند یلدا، یعنی آتش مقدس چهارشنبه ی آخر سال، یعنی سفره ی هفت سین، یعنی عینک پدر، یعنی بوی اسفند دود شده ی مادر، یعنی چارقد گلدار ننه جون، یعنی عصای شکسته ی آقا جون، یعنی رنگین کمان آخر اردیبهشت، یعنی بوی باران خورده ی خاک مقدس مادری، و در نهایت یعنی پرچم سه رنگ سبز و سفید و قرمز، یعنی "ایران" و چه دوستش می دارم این نام و این سرزمین را.
پی نوشت: نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند
بـــی ربــط: گفت و گو بسیار دلپذیر است، به ویژه زمانی که می خواهیم خود را نسبت به آن چه می گوییم، متقاعد کنیم.
پی نوشت: معرفت بدون استحاله، فرزانگی نیست.
پی نوشت: معمولاً مرگ باعث میشه آدم زندگیو بیشتر احساس کنه.
بی منظـور: در این زندگی هیچ کس قدیس نیست، این را قدیسه ها خوب می دانند.
پی نوشت: نمایش عقل هرگز کسل کننده نیست.
پی نوشت: در فقدان خدا، بلافاصله به یاد تو افتادم.
پی نوشت: ناگهان عشق / آفتاب وار / نقاب بر افکند...
یـــاد بــــود: باز هم حسین پناهی با من می گوید:
" هندسه تو زندگی، کندوی زنبور چشم آدمه!"
□□□
بر خاطر زخم خورده ی يقين های به خطا بدل گشته
آنچنان بتاز
که اسب سرکش زمان
جا ماند از راه
تا ديگر بار
آنچه را که به تلخی طی نمودی
بر تو وارد نیآید
□□□
در گذر زمان
طريق باور نيک زيستن را
پيش گير
که هر آنچه در اين راه بدست آوری
سوغات سفر بی بازگشت زمان خواهد بود.
پی نوشت: کسانی که در مسیر زندگی قرار می گیرند، از سوی خدا هدیه می شوند، تا در پیمایش مسیر، یار باشند و یاور؛ تا بیاموزی از ایشان چگونه رفتن را و تنها "چگونه رفتن مهم است"، "رفتن مهم است"، نه "رسیدن"...
پی نوشت: و پای من که قلم شد؛ نوشت برگردیم!
پی نوشت: تراشیدم، پرستیدم، گذشتم.
پی نوشت: برگزیده از کامنتهای خصوصی دوستی نا آشنا؛
"گاه میخواهم دستانم را بالا برم
بالا بالا بالا به بلندای آسمان
و فرود آورم چون کوه بر فرق خویشتن
تا بیرون جهد برق زندگی از دیده ام
و نبینم جهل جاری را در روشنی روز
و نریزم اشک شرم در حضور خورشیدوار تو"
پی نوشت: عشقم را در غربت شبانه ی قبرستان؛ موشی جویده است.
پی نوشت: زمزمه ی این روزهایم؛
"دستان ِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.
رخصت ِ زيستن را دستبسته، دهانبسته گذشتم..."
ناقوس
دوازده بار خواب جیرجیرک را پراند
باران
صدای همهمه و پچ پچ هیمه را شست
من
تن برهنه ی رود را در آغوش کشیدم
تو
بکارتم را به خون کشیدی
پی نوشت: دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
(پیشنهاد می کنم کاملش را بخوانید.)
پی نوشت: عشق اساس زندگیست و زندگی من چه با اساس است!
پی نوشت: تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بيچاره دلم در غم بسيار افتاد
پی نوشت: من خوبی های دیگران را می بینم.
پی نوشت: تنها یک گروه مشکل ندارند؛ مردگان قبرستان.
پی نوشت: هنوز هم صداقت بهترین سیاسته!
پی نوشت: بالاخره ميتونم اينو بنويسم!
شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم
خاک رهش گشتم و آخر ز بخت رفت بر این گنبد مینا دلم
در طلب زهره رُخ ماهرو می نگرد جانب بالا دلم
در طلب گوهر دریای عشق موج زند موج چو دریا دلم
آه که امروز دلم را چه شد؟ دوش چه گفتست کسی با دلم؟
از دل من در دل تو نکته هاست وه چه رهست از دل تو تا دل!