|
Wild Tulip
|
ترانه هایت را باد می خواند
و شب آبستن کودک فرداست
لالالالا گل پونه
...
من برای مرگ تمام فرداها
شمع روشن می کنم
و باد فوتشان می کند
تا خاک
"خاک پذیرنده"
دستانش از ابتذال تهی نماند
شبتاب ها
طوافت می کنند و بخشودگی را
سهم خود
...
سهم من اما تکه ای از آسمان آفتاب زده
تا زیر بی سایگی اش بنشینم
آفتاب سوخته
شب شوم
...
باد ترانه هایت را از بر است
و من انگشتانت را یکی یکی می شمارم
و آوازه ات را
بر دیوار مقبره ها خط خطی می کنم
...
آنجا آسمان تو شب رنگ است
اینجا زمین من
آنجا شبتاب ها طوافت می کنند
اینجا پروانه ها گرد شمع های خاموش اند
قلوه سنگ ها
کنار گورهای عمودی
کِل می کشند و جامه های سیاه را
سرخ می کنند
...
سایه ام اگر بر آسمانت افتاد
دستی برایش تکان بده
پی نوشت: به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
پی نوشت: مردم به آنچه می کنم توجه دارند، گفته هایم را فراموش می کنند!
پی نوشت: می دانم که نمی دانم!
صداش مي آد٬ مي شنوی؟ نه!؟ اما اون داره مي خونه، يه آواز محلی، انگار يه جور مويست! نمي دونم! نمی فهمم چی مي گه؟ اصلاْ سر در نمی آرم! صداش ريتم داره! حرف از باد و بورانه٬ ستاره٬ خدا٬ زمستونه؛ همينطور که مي خونه٬ سرشو هم تکــون مي ده، خــوشم مي آد؛ منــم دوست دارم تکون بدم٬ اما من که نمي خونم؛ تازگی بهم گفته ديگه شعر نگم! اونوقت منم مجبورم آواز بخونم و مويه کنم. اون فکر مي کنه من صداشو نمي شنوم، نمي دونه که تکونهای سرشم مي بينم، حيوونی؛ به درک. من کار خودمو مي کنم، شعرم مي گم، اصلاْ شعرای خودمو مي خونم، سرمو هم هی تکون مي دم. اون حسوديش مي شه؛ هی زير چشمی نگام مي کنه، فکر مي کنه من نمی فهمم. يه بار بهش گفتم بسه ديگه، چقدر مي خونی؟ دلش ترک برداشت! من که نمي خواستم٬ خودش شکست! فکر کردم ديگه نمي خونه٬ اما بازم خوند؛ بيشتر از قبل. خوب شد٬ آخه عادت کردم، اگه نخونه همش بايد بگردم دنبالش٬ اينجوری خيالم راحت تره٬ حوصلم هم سر نمي ره. کاش تو هم مي شنيدی، يه جور مويست، هر دفعه پرسيدم که چيه٬ گريش در اومده! وقتی گريش مي گيره٬ صداش مي لرزه. دلم مي سوزه! برای اون نه٬ برای خودم!! حالا که گره خوردم باهاش٬ کاش مي فهميدم چی مي گه. اگه تو مي شنيدی٬ شايد تو مي فهميدی. حيف! هيچکی نمي شنوه! انگار فقط واسه من مي خونه! يه بار يواشکی صداشو ضبط کردم٬ اما تا خواستم گوش کنم٬ هيچی تو صداش نبود!!! بهش نگفتم٬ ترسيدم. يه بار هم که داشت مي خوند٬ با دستام خفش کردم٬ اما نمرد! صداش بلند تر شد! باز هم ترسيدم، بهش نگفتم. فهميدم از جنس من نيست! نه! يعنی من از جنس اون نيستم! اصلاْ چه فرقی مي کنه! ولش کن. دوست دارم يه بار که ساکته ازش بپرسم که از من چی مي خواد؟ نه! نه!!! ازش بپرسم که چرا از جنس من نيست؟ نه!! ازش بپرسم که دنباله چيه؟ اَه!!! اصلاْ ازش بپرسم کيه؟ بگو کی هستی و چی مي خوای و چرا هی مويه مي کنی؟ خدا کنه فقط گريش نگيره...
پی نوشت: من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
پی نوشت: با توفان نمی جنگم!
پی نوشت: نمی شد جای من، اسپرم اول پیروز مسابقه زندگی می شد؟
شیر ها در قفس اند و مرداد پا بر سنگ فرش کلان شهر می کوبد. کاف مرا یاد کردستان می اندازد و بازی کلاغ پر، که باز هم سبابه ام را روی قلم می کارد تا خون بچکاند از دیوار کوتاه انسانیت بر گلهای قالی و خالی شود از چیزی شبیه زندگی. عوعوی سگان نفس بندم کرده و صاحب کرامت را به استعفای سریر آسمانی اش وادار نموده تا درد پنهانمان را با مرغ شیدا پر دهیم. شیرها که نعره می کشند، شانه خالی می کنی و قالب تهی می کنم و عوعو می کنند سگان. بزاقشان افکارم را به دیوار می چسباند و آن یکی جمجمه اش ترک بر می دارد تا از دست دنیا هم کاری بر نیاید. لطفاً؛ یکی مرا فریاد بزند، لطفاً؛ یکی دستانم را مشت کند، لطفاً؛ یکی دل از دست رفته ام را باز پس بگیرد، لطفاً؛ یکی گورها را نبش کند و مردگان را نجات دهد، که آنان عوعو می کنند و می لیسند و سنگ فرش خیابانها تلو تلو می خورند از بد مستی این شبها در وانفسای روزهای تب دار و کش آمده ی بند تنبان عالمان بی عمل؛ که تاتی تاتی کودکان خیابانی، رگ هیچ پدری را متورم نمی کند و قلب هیچ مادری را ذوق مرگ. تو از آبستن سایه ها بگو...
پی نوشت: دلم بی تاب دلتنگی های امیر است.
پی نوشت: ۱۴ مرداد؛ "روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند"
پی نوشت: هرگز آرام مگیر، حتی اگر راهی بس دراز، پیموده ای.
پی نوشت: فــرصتی بــرای بخشیــدن، فــرصتی بـــرای از یاد بردن، شاید سالها پیش از دست داده باشمش!
پی نوشت: این یکدودم که مهلت دیدار ممکن است دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر