|
Wild Tulip
|
تازگیهای مدام٬ کهنگی میآفریند
و تهوعی میشود بر پوست این شبهای بیستاره و بی هلال
در دریغ وحشتناکی وول میخورم و پوست کرگدنوارم همچنان رشد میکند.
گویی هر آن به ضریب بینهایت تخدیر میشوم!
پاورچین پاورچین میآیم و میدانم در کمینگاه، شکارچی دیری است در تاریکی پیشانیام را نشانهگرفته؛ ... من سر بر نمیکنم٬ حتی نگاه٬ مبادا که تردید چکاندن ماشه را با خود به گور ببرد؛ درست مثل زمانی که بازیگوشانه با کفن سیاه به گور رفتم.
من حسرت تمام شکارهای تاریخ را مرور میکنم.
ضرب آهنگ گامهای بیاثرم، ثمر نمیدهد و چشمان خوش خیال صیاد خسته میشود؛
کاش میدانست حلاوت این دلربایی از دور خوش است! این شکار از نزدیک حاصلی جز دلزدگی نخواهد داشت.
اسباب شکار، همگی مهیاست٬ اما دریغ از آن فشار خرد
نفس نفس
و آن سرخی خیره کننده!
دریغ
که دریغ هم خودش را این ثانیهها دریغ میکند!
حالا دوباره پایین همین شهر دود گرفته، آسمان دامن چرکینش را پهن کرده و با خست تمام، سیاه و سفید میشود.
میگویم قصوری نیست، که اگر باشد از قلمی است که بی فرمان نعره میکشد.
قار قار کلاغ با موذن به تکبیر در آمد و منقارش مناره ی تقدس را بوسید. پایین بیا که پای رفتن ات، تمام راه را عبور خواهد کرد. کجای خوابت بودم که فرشته ی لبخند، صورتت را بوسید؟ تو که خشت خشت این خانه را دست کشیدی، چرا انگشتانت بر پلک هایم ماسید؟ قدیسان شهر، پرده پوش بال کلاغ شدند و زانوان من به هق هق عصیان نشکست. من این سوی الاکلنگ زمین، سنگین و باوقار، بی خوابم و تو ناز بالشت را زیر سر داری!! گفته بودم اینبار که پای قلم شده ام سیاه کاری کند، تمام واژه هایم را گِل خواهم گرفت و روی ماه را در جزر و مد و هیاهوی زمان خواهم شکست!! کجای بیداری ات بودم که شیطان هراس، مردمکانت را گشاد کرد؟ تو که کوچه به کوچه این شهر را پرواز کردی، چرا پاهایت بر شقیقه های من نشست؟ گناه بغض خفه شده ی زانوان من چه بود که دیگر قوزک پاهایم، دخیل هیچ امام زاده ای نمی شوند؟ ثانیه ها کوتاه نظر می کنند و سینه خیز مردود می شوند. کجای خواب و بیداریت بودم که خورشید، شکاف سینه ی آسمان را دو شقه کرد؟ تو که پای تک تک سجاده های پهن قلندر صفتان، جام مستی نهادی، چرا بد مستی مرا تاب نیاوردی و زبانم از حلق بیرون کشیدی؟ نه دل دل چیدن دارم و نه پاپتی کوچه پس کوچه های زمینم. ساعت از همین الان می گذرد و تمام سؤالها خبردار می شوند و کجایی؟ نمی ماند. آینه، چشم کم می آورد و سایه می اندازد بر آفتاب. دیگر فرقی نمی کند خواب و بیداریت، اصلاً بود و نبودت. حالا که آفت به جانم افتاده، کبریت به خرمن اندیشه ها می گیرم و بی تعصب می گذارم خاکسترم با باد برقصد.