تبليغاتX
Wild Tulip

"سرطان زمان به جانم افتاده..."

درست همين جا، بر مچ دست چپ، تپش نبضم از حركت بازمانده، شايد از اين روست كه زمان را گم كرده‌ام؛ پس و پيش ثانيه‌ها را نمي‌دانم، مي‌گذرند يا باز مي‌گردند؟! همين‌قدر مي‌دانم كه گمگشته‌ي خيالات موهومم، از گذشته تا فردا؛ بي حد فاصل...

اينگونه؛ اينجايم حالا و در گذشته سير مي‌كنم و به آينده اميدوارم. تقويم‌هاي كهنه‌ي ساليان پيش را ورق مي‌زنم به جستجوي فردا و فرداها... اين ميان آنچه بر من مستولي مي‌شود، آهي‌ست از نهاد بر آمده... آري!

هي روزگار نامراد، هي دلتنگي‌هاي جا خوش كرده در دل، هي بغض‌هاي فرو خورده، هي اشك‌هاي يكي يكي، تنها راه گريزم از خويش، همين واژه‌هاي نابكارند كه افسار قلم به دست مي‌گيرند... چه شكايت!! چه گله!؟ شب‌هاي بي سحري را گذشتن و انتظار، انتظار سپيده‌اي كه پشت هيچ كوهي پنهان نيست...

"دریغا از بی امان مردن..."

خاموش مي‌شوم به پا در مياني آواز تار و كمانچه، تنها به اشكي كه جاري نمي‌شود از چشم و مي‌ماند در حصار تنگ و تاريك مژگان...

آي دل‌آرا؛ خوش نشسته‌اي به دل‌آزاريم در زمستاني كه به نيمه رسيده و ابرهاي آسمانش بغض فرو مي‌خورند و تن مي‌دهند به نسيان زخم‌هايي كه كبودشان كرده...

خوش زخمه مي‌زني به تار و بد پود مي‌شوم به كرشمه‌ي انگشتانت آهو چشم غزل گو، كه اين شراب، هم پخته و هم خام خوش است...

مخمورم به كنج خيس لبت، به شكوفه‌ي نور چشمت، به لطف نازك زلفت، به حرور مرطوب تنت...

مخمورم...

مخمورم به...

+ تاريخ سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 13:12 توسط لاله حسن‌پور | Balatarin

1- هلهله‏ای برپاست... غوغایی٬ بغض صد ساله‏مان می‏ترکد!

گلوله... فریاد... سمفونی دگرگون شدن!

دعای مصدق پشت سر ماست٬ ترانه شاملو بر لبهامان! "کلمه" را از صمد آموخته‏ایم! "نه" گفتن را از شریعتی!

نماز برابری و آزادی به وقت دل! قبله؛ سیاهچال اوین!

تازیانه بر پیکر جوانه فرود می‏آید و تبر بر صنوبر!

اما... کسی خواهد آمد... می‏دانم.

2- هلهله‏ای بر پاست... حکایت شور و شیدایی!

خلق "حنیف"٬ "روزبه" می‏شوند!

ترانه صدا سور!

ممنوع٬ ممنوع می‏شود!

تپش قلب‏هامان تندتر شده! آخر می‏دانی؟... کسی آمده است!

3- روزها می‏گذرد... هلهله‏ای نیست!

پچ پچ ناله‏ها در گوش‏های محرم: این رایت کاوه بود یا پرچم ضحاک؟!

چکمه یا نعلین؟

وااااااااااااااااای... مسئله این بود!

4- صدایی نیست... سیاهچال اوین، قتلگاه می‏شود!

سکوت عـزا گـــور!

تازیانه بر پیکر جوانه فرود می‏آید و تبر بر صنوبر!

صدایی محزون می‏خواند: "تو هم از ما نبودی"...

کسی خواهد آمد٬ می‏دانم.


مهرداد رحیمی - زمستان 86

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 16:2 توسط لاله حسن‌پور

سلام عزیزکم

 

یادم هست که جشن سه سالگی کمیته را با همین دو کلمه شروع کردی و به اندازه همه دردها و بی‏قراری‏ها و دلتنگی‏هایتان خوشحال بودی، من اما امروز، به اندازه تمام بزرگی تو در پشت آن میله‏های سیاه، غمگینم...

یادت باید باشد که دیروز بر سر صف مدرسه، حسین که تازه با او رفیق شده بودی و شب‏ها با خواهر و برادرانش پای دار قالی کودکی‏اش را گره می‏زد، درست جلوی پای تو غش کرد و پدرت از صمد برایت گفته و گریسته بود...

یادت باید باشد که حسین که دیگر مدرسه نیامد، تو فهمیدی که باید بروی دنبال رویاهایت...

یادم هست عاشورا را که از مفهوم انسان دفاع کردی بی‏پناه و بی‏سرپناه...

می‏بینی مهرداد؛ رج رویاهایت تو را تا کجا کشاند، به نام انسان و انسانیت، تا پشت دیوارهای سیمانی و سیاه، انفرادی نمور... اینجا آرزوهایت نباید بزرگتر از دار یک قالی باشد رفیق...

یادم هست برایم نوشته بودی خسته‏ای از این بازار مکاره سیاست و باران بی‏امان تگرگ و مرگ، حالا آرزو می‏کنم کاش آنجا هم رویا ببافی، کاش آرزوهایت را محکم‏تر از همیشه مرور کنی، کاش گره دستانت، سینه‏ی سپرت، صدای رسایت، تا همیشه بماند... کاش به زودی رها شوی از بند اسارت این ددمنشان بی‏صفت...

تا آن روز؛ طاقت بیار رفیق

مهرداد،

حالا که دستت به جای شاخه‏ی آرزوهای کودکانه‏ات، به لمس سیمان سرد و سیاه زندان رسید، چشمانت را کمی بخوابان... چشمانت مهرداد؛ زیتون چشمانت را سخت دلتنگم...

شنیدن خبر احضارت در غربت من سخت بود، آن همه تماس بی‏پاسخ سخت‏تر و بازداشتت... آه!

اما تو به روی خودت نیاور دلاور، بگذار صدایت در دالانهای تنگ و تاریک اوین بپیچد، بخوان برایم، برایمان از ماه‏ی که یک شب مهتاب، بخوابت خواهد آمد و تو را با خود خواهد آورد از پشت میله‏ها...

نازنین یادت نرود که هنوز عقب رویاهایت باید بگردی.

 

دلتنگ حضور قشنگ همیشگی‏ات هستیم.


+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 10:25 توسط لاله حسن‌پور


بذار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید، میشه خورشید شد و تابید
+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 16:12 توسط لاله حسن‌پور